|
می خواهی بروی ؟ انتظار تا کی ؟ برای دانستن پاسخت آخر خود گفتی که می مانی و می دانی دردم را و بی من نمی توانی لحظه ای نه ، من نگفتم این را دانستم ، چشمانت به من گفتن ، من دروغ چشمانت را خورده بودم این من بودم که اسیر کردم خودم را پس چرا دستانت را به من سپردی ؟ ... همان من را دیوانه ساخت و ساکت و رنجور و بی کس ترین این دنیا من شاید اشتباه می کردم .. دیگر نمی خواهم ..... آری می دانم می روی گفتی تنها یک لحظه .. و چه لحظه ها دیر می گذرد و تو دیگر نیامدی آری می دانم رفتیو تنها گذاشتی مرا
روز بود .. از ستاره خبری نبود .. نه گلی و نه حتی خورشیدی پس چرا تاریک است ؟ منتظر شب خواهم ماند ، شاید ماهش بیاید دیر می گذشت و من خسته خسته تر از خود و صدایی می آمد که شاید دیگر هیج وقت ، نخواهی دید روشنیت را نه این عادلانه نبود ، همین چند لحظه پیش بود که او رفت آری رفت.... دستانش را از من گرفت گفتم که سرد می شوم بی او .. سرد ، بودم بی او به خدا گفتم به او اما نماند با من نه این اصلا عادلانه نبود ..
نمی دانم کجا بود ، لحظه ای که شکفت چشمانم از اندوهش و او تنهاترین ، تنها بود . لحظه ای می خندید و شاید هم می گریست ، می دانست که نگاهم رویا نیست دستانش را می کشید و پا فشاریش باز او را در سیاهی ها فرو می برد ، نمی دانست که وقت کم است و من شاید خسته .. دنبالش از که می پرسیدم ؟ ، بی شک او نمی دانست از هر چه داشتم می گذشتم و راه را با چشمانی بسته ادامه می دادم ، تنها همان یک نگاه مرا به جلو می خواند اگر لحظه ای بیشتر می دیدمش ، چه می شد ؟ .. نه بیشتر می خواهمش و من پیش می روم ، تا به آنجایی که مقصدوم آغوش او باشد یا اینکه دیگر منی نباشم و نه آغوشی ...
آن شب نمی دانم چه شد بود .. اتاق هم خوابش نمی آمد . از نو چشمانم را بستم و باز کردم .. شاید تغییر کند ؛ نشد که نشد . زل زده بود به آسمان . ستاره ای هم نبود که به آن خیره شود یا ستارگانی که آن ها را بشمارد . مگر دیوار هم می بیند ؟ .. خودم از خودم پرسیدم ، خوب معلوم است که می بیند .. پس چرا اینگونه به آسمان زل زده است و مث دیگر شب ها نمی خوابد ؟ شاید او هم در دلش کمی آشوب است .. دلم می خواست بشینم ، اما دراز کشیدن بهتر بود .. خواب هم می گفت حالا نوبت من است .. وای !! آشفته شدم .. آسمان که رنگ هر شب است بگیر بخواب .. نه امشب بوی خون می دهد .. ای بابا کدام بوی خون ، همیشه اینطوری هست .. چه ما بنگریم ، چه ننگریم .. خودم با خودم قهر کردم !! ناراحت شدی ؟ .. چرا دیگر چیزی نمی گویی ؟ .. ای بابا بیا دوباره .... . .. ... نمی دانم در کدامین جمله بودم که خواب مرا آغوش کشید ..
صدایت آرام بود .. نمی دانم شاید اصلا چیزی نبود من محتاج بودم و رسیدن ، تنها فعل برای وصفم ذره ذره آب می شد برای قطره آبی ، در نگاهم ؛ گلی که عطرش هوایم را سر مست کرده بود نمی دانستم چه گویم و چه اندیشم ، جملات کوتاه را دوست ندارم می خوام تا آخر بنویسم ، آزادم و می گویم اما دیگر گلم نای نداشت ، رویم را به آسمان کردم دلم دعا می کرد و دستانم نوازش ، قطره آبی برسان شاید بماند گل می گریست ، خدا او را دید .. و گریست گل آزاد شد از هجرانش ، اما این همه آن چیز که من می خواستم نبود تنها خواستم بگویم باران آمد اما تو نیامدی گریستن خدا همان اشک چشمان من بود
آرام ادامه می دهم و چه بی حس است ، اما چه توان کرد ؟ این همه آن چیز نیست که من می خواستم و بی تو بودن نمی بایست تا این عذاب دهنده باشد .. چه کسی فهمید خط خط های دلم روی صفحه سیاه روزگار .. همه آن را عشق می نامند و همه گویند که بی وفاست آنی که عشق باشد .. پس نمی خواهم تو را عشق و خود را عاشق بنامم اگر پایان اینگونه رقم خورد .. رقم خورد ؟؟ .. رقم خورده ای تنها و تو آواره ای در پس باران بی امان غم بیش نیستی .. می دانم کدام خط قرمز جدایمان کرد و احساس داشتن لمس دستانت را از من ربود اما می مانم پشتش تا لحظه ای که پایان یابد این انتظار بی مرز .. می دانم .. این همیشه قرمز خواهد بود ، حتی اگر چشمانم خیس باشد به خیسی چشمان آسمان ، اما من خواهم ماند .. هر لحظه که می گذرد اشتباهاتم را بیشتر زمزمه می کنم ، به راستی این چنین است و می دانم من .. اشتباه را پذیرفتم اما من عبور کردم از این چراغ و به تو پیوستم این آخرین گناه من بود ، ببخشم
غروب به تنگ آمده بود و دل تنگی دیوار دلم را می شکست و خندهایش حکمفرما
بود ..
چه کس دانست ، آن لحظه بی نقس بود ، آنجایی که گل از هم پاشید و چشمش به
گریه افتاد و من نیز ناتوان تر از آن به دنبال معشوقی که شاید لحظه ای هر
چند اندک شانه اش را به من بسپارد . بی گمان تنها بودن و تنها زیستن آغاز یک راه بود برای کوری در چشمه های
روشن .. اما همیشه در خلوت تاریکی روان است و روان . گفت بنویس و من ننوشتم ، شاید تقدیر بود .. اما نه می دانم باید می نوشتم .. می نوشتم ؛ او گفت بنویس اما من ندانستم که
چشمهایم کور شده اند و گوش هایم نابینا برای یافتن آنچه بود .. باید می گفتم و می نوشتم من نمی دانم چه بنویسم .. حرف های دلم را نمی
دانم پس نتوان نوشتن وسلام. آری .. آرام بود و چه اندک بود لحظه وصال ما یکه و تنها آغازیدن نمود و
پایانی تلخ تر از شروع خواده داشت .. اگر امشب در آسمان دل من خورشید را
نبینم .. چه کسی دانست ، مهم نیست .. مهم این است که آیا کسی باید بداند ، یا نه ؟
|
About
كسي در دلم رخنه كرده .. شايد او خدا باشد ... به راستي او تنها خداي من است .. Archivesآذر 1389آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آرشيو Links
My Love Blog
شعله بی نور
Best Work on
Opera &
Firefox
|