تبليغاتX
YeBigharar 
Handwriting of YeBigharar - Classic Mode


من می آمدم

باران در راه بود ..

لحظه رسیدن نزدیک و یکی شدن شاید دیگر رویا نبود

باران نم نم بود ..

به هم رسیدم و از مرز من و تو گذشتیم .. تنها یک نفر بودیم

باران می شنید ..

از صدای بوسه هایمان گرفته تا صدای قلبم .. آری یک قلب .. قلب من و قلب تو هر دو یکی می زد

وحشیانه تر از همه گشت .. گویی این پیوند را نامبارک می خواند و می بارید ..

نهراسیدیم و تا آنگاه که پایان گرفت یکدیگر را در آغوش کشیدیم

بیش از دو روز طول کشید .. و می بارید اما کمتر و کمی هم نم نم ..

و این بود دو روز زندگی دیگر برای من و تو .. شاید خیس تر از باران گشته بودیم ، اما خوشحال ادامه می دهیم

نه من از باران می گویم و نه تو .. تنها عشق بود که خاطره گشت در این دو روز

ادامه ده همسرم ..

+نوشته شده در Sat 7 Nov 2009ساعت9:54 PMتوسط Milla | |

می گذاری و می گذری .. از جایی که برای توست

کمی اندیش و خیره شو

آیا این همان رویا تو نیست ؟

نزدیک هم نیست ؟

نمی دانم اما همه چیزش از آن توست

و دنیایش چشمان توست

پس رنگی کن نگاه بی فروغ و بی رنگش را

تا شود مرد تو

برای زندگی تو

+نوشته شده در Mon 26 Oct 2009ساعت11:50 AMتوسط Milla | |

فصل آغاز گذشت تا ما وابسته تر شویم

در گذر ایام هیچ چیز جز خاطره و عشق به چشم نمی آید و نمی ماند 

جز تویی که برای من هستی ..

و من که به نام تو شده ام .. در لحظه ای که چشمانم رخسارت را دید ..

و این است قصه عاشقانه هر عاشقی 

تا خود را شناسد و آغاز کند

آنچه را که زندگی واقعی می نامند .. و همه چیز محیاست تا من و تو ما شویم ..

زندگی زیباست .. اگر خواهیم

+نوشته شده در Tue 20 Oct 2009ساعت1:4 PMتوسط Milla | |

بی تابی ها را کنار گذار رو ببین

آینده را تماشا کن .. که جز من و تو کسی دیگر نیست

در خانه عشقمان ، هر چه خواهی هست

و عشق است ، همراه من

همراه تو .. همراه تویی که من شدی

و منی که تو

و جاودانه خواهیم بود با عشقی جاوید

و تو در امانی آنجایی که تو را به آرامش می رساند

و بمان که تنها برای توست و تنها آغوش توست ..

+نوشته شده در Mon 12 Oct 2009ساعت9:51 AMتوسط Milla | |

به نام بی نام خود عشق

و خدا گفت : من همه جا با شما بوده و هستم و خواهم بود . حتی در جهنم نیز شما را تنها نخواهم گذاشت و همراه با من وارد آنجا شده و من هستم که شما را از آنجا عبور می دهم . جایی بس وحشتناک که نه زمان در آن وجود دارد و نه مکانی محسوب می شود. هرچند که شما آنجا را مکان می پندارید. همانگونه که بعلت عدم وجود زمان آن را جاویدان نیز می انگارید. تنها چیزی که وجود دارد آتشی است از جنس آگاهی ، که این آتش برای شما تلخ و برای من شیرین است. زیرا به کمک این آتش است که حایل بین من و شما، که همان حجاب ناشی از گناهان شما بوده است سوزانیده شده و پس از آن ما به یکدیگر رسیده و بعد از پیمان نخست ، بار دیگر شما را باز می یابم تا برای آزمایش آخر، این بار همه قدرت خود را در اختیار شما بگذارم.

اینک ما به هم رسیده ایم . چیزی که ظاهرا منتظرش بودید و وصالی که طلبش را داشتید. اما نه به اندازه ای که من مشتاق بودم. شما من را بخشنده می دانید ، ولیکن اصلا حد آن  را نمی دانید و از آن صرفا تصوری مبهم دارید ولیکن میزان این بخشندگی من را پس از وصال خواهید فهمید. وقتی که همه قدرت خود را به شما ببخشم . فقط در آنجاست که مفهوم بخشنده و مهربان را خواهید فهمید.

حالا من هستم و شما ، و با داشتن همه قدرت من و احساس بی نیازی، آیا باز هم طالب من خواهید بود؟..



Read more

+نوشته شده در Fri 9 Oct 2009ساعت6:23 PMتوسط MSR | |

بتاب بی هراس لحظه ای ... HTML clipboard

نه لحظه ای را نمی خواهم ، باید تمام دقایقم را بنام تو کنم

تا همرنگ ماه روشنت شوم .. آری ، ماه روشنی که نه تنها در اسم توست

آنی که در نگاه امیدوارت است

آنی که در کلام بی مانندت است

آنی که در تن بی مثالت است

درست است ، بی شک تو روشن تر از همه هستی ، حتی روشن تر از ماه

تو را می خواهم ، تا ...

تا وقتی هستم.


+نوشته شده در Tue 29 Sep 2009ساعت10:8 AMتوسط Milla | |


اگر یادمان ماند ثانیه ها را ؛ بهتر خواهد بود

هم برای من ، هم  برای تو

برای تمام آنانی که انسان هستند ، شاید این حداقل باشد

تا توانم خود را انسان نامم


آنجایی که ..

خود را زیبا تر دیدم

صبح در خاطرم بی همتا جلوه کرد

چشمانم دیگر روزهای تکراری را نمی گذراند

زمانی که ..

قلبم از خواب بیدار شد

دستانم دیگر روزهای سرد را حس نکرد

و حسی داشتم سرشار از هوای کسی که طعم زندگی را به من هدیه داد

یادم باشد..

چه کسی این ها را به من داد

قیمت لبخندم را چه کسی پرداخت

ارزش آن قلبی که لمسش گفتم و به خود مرحم کردم


آری یادمان باشد ..

که او کیست

که تمامی لحظاتمان را باید با او قسمت کنیم

که همه انسانیم و نیازمند عاشق بودن ، و همه چیز عاشق است

تنها این است که می ماند ، و همیشه زنده

+نوشته شده در Sat 26 Sep 2009ساعت4:6 AMتوسط Milla | |