تبليغاتX
Fasl No 
One Man
 Handwriting of YeBigharar - Classic Mode



First Page . Profile . Email . One Man .

می خواهی بروی ؟

انتظار تا کی ؟ برای دانستن پاسخت

آخر خود گفتی که می مانی و می دانی دردم را و بی من نمی توانی لحظه ای

نه ، من نگفتم این را

دانستم ، چشمانت به من گفتن ، من دروغ چشمانت را خورده بودم

این من بودم که اسیر کردم خودم را

پس چرا دستانت را به من سپردی ؟ ... همان من را دیوانه ساخت و ساکت و رنجور و بی کس ترین این دنیا

من شاید اشتباه می کردم .. دیگر نمی خواهم

.....

آری می دانم می روی

گفتی تنها یک لحظه ..

و چه لحظه ها دیر می گذرد و تو دیگر نیامدی

آری می دانم رفتیو تنها گذاشتی مرا

+نوشته شده در Tue 30 Nov 2010ساعت2:39 PMتوسط Milla | |

روز بود ..

از ستاره خبری نبود .. نه گلی و نه حتی خورشیدی

پس چرا تاریک است ؟

منتظر شب خواهم ماند ، شاید ماهش بیاید

دیر می گذشت و من خسته

خسته تر از خود

و صدایی می آمد که شاید دیگر هیج وقت ، نخواهی دید روشنیت را

نه این عادلانه نبود ، همین چند لحظه پیش بود که او رفت



آری رفت....

دستانش را از من گرفت

گفتم که سرد می شوم بی او .. سرد ، بودم بی او

به خدا گفتم به او

اما نماند با من

نه این اصلا عادلانه نبود ..

+نوشته شده در Sat 30 Oct 2010ساعت11:42 PMتوسط Milla | |

نمی دانم کجا بود ، لحظه ای که شکفت چشمانم از اندوهش

و او تنهاترین ، تنها بود .

لحظه ای می خندید و شاید هم می گریست ، می دانست که نگاهم رویا نیست

دستانش را می کشید و پا فشاریش باز او را در سیاهی ها فرو می برد ، نمی دانست که وقت کم است و من شاید خسته ..

دنبالش از که می پرسیدم ؟ ، بی شک او نمی دانست

از هر چه داشتم می گذشتم و راه را با چشمانی بسته ادامه می دادم ، تنها همان یک نگاه مرا به جلو می خواند

اگر لحظه ای بیشتر می دیدمش ، چه می شد ؟ .. نه بیشتر می خواهمش

و من پیش می روم ، تا به آنجایی که مقصدوم آغوش او باشد یا اینکه دیگر منی نباشم و نه آغوشی ...

+نوشته شده در Wed 29 Sep 2010ساعت1:29 AMتوسط Milla | |

آن شب نمی دانم چه شد بود .. اتاق هم خوابش نمی آمد .

از نو چشمانم را بستم و باز کردم .. شاید تغییر کند ؛ نشد که نشد .

زل زده بود به آسمان .

ستاره ای هم نبود که به آن خیره شود یا ستارگانی که آن ها را بشمارد .

مگر دیوار هم می بیند ؟ .. خودم از خودم پرسیدم ، خوب معلوم است که می بیند .. پس چرا اینگونه به آسمان زل زده است و مث دیگر شب ها نمی خوابد ؟

شاید او هم در دلش کمی آشوب است .. دلم می خواست بشینم ، اما دراز کشیدن بهتر بود .. خواب هم می گفت حالا نوبت من است .. وای !! آشفته شدم ..

آسمان که رنگ هر شب است بگیر بخواب .. 

نه امشب بوی خون می دهد ..

ای بابا کدام بوی خون ، همیشه اینطوری هست .. چه ما بنگریم ، چه ننگریم ..

خودم با خودم قهر کردم !!

ناراحت شدی ؟ .. چرا دیگر چیزی نمی گویی ؟ ..

ای بابا بیا دوباره ....

.

..

...

نمی دانم در کدامین جمله بودم که خواب مرا آغوش کشید ..

+نوشته شده در Sat 28 Aug 2010ساعت10:48 AMتوسط Milla | |

صدایت آرام بود .. نمی دانم شاید اصلا چیزی نبود

من محتاج بودم و رسیدن ، تنها فعل برای وصفم

ذره ذره آب می شد برای قطره آبی ، در نگاهم ؛ گلی که عطرش هوایم را سر مست کرده بود

نمی دانستم چه گویم و چه اندیشم ، جملات کوتاه را دوست ندارم

می خوام تا آخر بنویسم ، آزادم و می گویم

اما دیگر گلم نای نداشت ، رویم را به آسمان کردم

دلم دعا می کرد و دستانم نوازش ، قطره آبی برسان شاید بماند

گل می گریست ، خدا او را دید ..

و گریست

گل آزاد شد از هجرانش ، اما این همه آن چیز که من می خواستم نبود

تنها خواستم بگویم باران آمد اما تو نیامدی

گریستن خدا همان اشک چشمان من بود

+نوشته شده در Thu 5 Aug 2010ساعت3:40 PMتوسط Milla | |

آرام ادامه می دهم و چه بی حس است ، اما چه توان کرد ؟

این همه آن چیز نیست که من می خواستم و بی تو بودن نمی بایست تا این عذاب دهنده باشد ..

چه کسی فهمید خط خط های دلم روی صفحه سیاه روزگار .. همه آن را عشق می نامند و همه گویند که بی وفاست آنی که عشق باشد ..

پس نمی خواهم تو را عشق و خود را عاشق بنامم اگر پایان اینگونه رقم خورد ..

رقم خورد ؟؟ .. رقم خورده ای تنها و تو آواره ای در پس باران بی امان غم بیش نیستی ..

می دانم کدام خط قرمز جدایمان کرد و احساس داشتن لمس دستانت را از من ربود اما می مانم پشتش تا لحظه ای که پایان یابد این انتظار بی مرز ..

می دانم .. این همیشه قرمز خواهد بود ، حتی اگر چشمانم خیس باشد به خیسی چشمان آسمان ، اما من خواهم ماند ..

هر لحظه که می گذرد اشتباهاتم را بیشتر زمزمه می کنم ، به راستی این چنین است و می دانم من ..

اشتباه را پذیرفتم اما

من عبور کردم از این چراغ و به تو پیوستم

این آخرین گناه من بود ، ببخشم

+نوشته شده در Sun 27 Jun 2010ساعت11:53 PMتوسط Milla | |

غروب به تنگ آمده بود و دل تنگی دیوار دلم را می شکست و خندهایش حکمفرما بود ..

چه کس دانست ، آن لحظه بی نقس بود ، آنجایی که گل از هم پاشید و چشمش به گریه افتاد و من نیز ناتوان تر از آن به دنبال معشوقی که شاید لحظه ای هر چند اندک شانه اش را به من بسپارد .

بی گمان تنها بودن و تنها زیستن آغاز یک راه بود برای کوری در چشمه های روشن .. اما همیشه در خلوت تاریکی روان است و روان .

گفت بنویس و من ننوشتم ، شاید تقدیر بود .. اما نه

می دانم باید می نوشتم .. می نوشتم ؛ او گفت بنویس اما من ندانستم که چشمهایم کور شده اند و گوش هایم نابینا برای یافتن آنچه بود ..

باید می گفتم و می نوشتم من نمی دانم چه بنویسم .. حرف های دلم را نمی دانم پس نتوان نوشتن وسلام.

آری .. آرام بود و چه اندک بود لحظه وصال ما یکه و تنها آغازیدن نمود و پایانی تلخ تر از شروع خواده داشت .. اگر امشب در آسمان دل من خورشید را نبینم ..

چه کسی دانست ، مهم نیست .. مهم این است که آیا کسی باید بداند ، یا نه ؟

+نوشته شده در Sat 12 Jun 2010ساعت0:13 AMتوسط Milla | |